مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 4 فروردین ماه سال 1386

سلام سال نویی به همه دوستان گلم٬ نه٬ از گل بهتر

سال نو مبارک

امید وارم این کوتاهی منو ببخشین این اواخر به خاطر آخر سال کارا زیاد بود٬ نشد که زودتر بیام

این اوایل سال ۸۶ هم مسافرت بودم و الان خلاصه هر چند یکم دیر٬ سال نو مبارک منو  رو بپذیرید.

امیدوارم که سال متفاوت و خیلی بهتری برای همه باشه.

این قصه ما هم که رو هوا مونده٬ سعی می کنم به زودی ادامش بدم.

همین قدر بگم که٬ دوست قبلیش ازدواج کرده مدتهاس٬ و این پسرک افسرده و پریشان خودش رو غرق کار و خونواده کرده و بالاخره یه راه پیدا کرد واسه کمک به روستاشون. تا اینکه ....

و اما یه ماجرای جدید داره اتفاق میافته....

 پرانتز. بعضی دوستان که نمیشه کامنت گذاشت واسشون٬ اینجا ازشون تشکر می کنم٬ امیدوارم بخونن اینجا رو.

 

پنجشنبه 26 بهمن ماه سال 1385

 

خیلی سخته!

تو یه اتاق ۲۰ متری زندگی کنی که اجاره ای باشه. همه زندگیت و دار و ندارت هم همونجا باشه!! یک تخت که وقتی روی اون میشینی٬ صداش دنیا رو پر میکنه. شبا وقت خواب مجبوری تکون نخوری تا بتونی بخوابی.

یه قاب عکس کهنه رو دیواره. عکس بابا مامانشه. هر وقت میبیندش یادش میاد به زمانی که یه عکاس دوره گرد اومده بود توی دهکده. خیلی ها اصلا نمیدونستن عکس چیه٬ چه روزایی داشت!!  اما حالا توی یک شهر دور و شلوغ خیلی دلش میگیره.

آرزو میکرد کاش برگرده٬ اما دلایل زیادی داشت که نمی تونست اینکار رو بکنه٬ مهمترینش این بود که باید دست خالی برمی گشت٬ حالا میدونست که چه جوری میتونه به مردمش کمک کنه٬ اما پول کافی نداشت که وسایل لازم رو بخره... و خیلی چیزای دیگه.....تصمیمشو گرفته٬ باید هر چه زودتر یه پول حسابی بزنه به جیب. گاهی فکرای عجیبی به سرش میزنه.........

ما که دستامون به هم نمی رسه. می رسه؟

جمعه 20 بهمن ماه سال 1385

I don't want to love her , but  I do

یکشنبه 8 بهمن ماه سال 1385

 

اینو حتما شنیدین

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند!

این چه حکایتی است که بیچاره عشقا باید حفا بکشن و معشوقا ظلم کنند؟ آخه این چه فرهنگ عاشق کشیه که ما داریم. عاشق بیچاره بلا نسبت مثل سگ ستم بکشه که چی بشه؟ میدونم قبلا هم در این مورد غر زده بودم ٬ پوزش می طلبم!

شنبه 7 بهمن ماه سال 1385

بهتره کمی به عقب برگردیم

مدتی بود پسره یادش رفته بود که اصلا واسه چی اومده، کم کم داره به خودش میاد. واسه پیدا کردن یه راه حل اومده بود. هر چند از در آمدش واسه خونواده می فرستاد اما این کافی نبود. توی محله خودشون آدم محبوبی بود. زندگی سخت اما آرومی داشتند. حالا چی؟! قدیما توی روستاشون بزرگترا شدیدا مخالف شهر و شهریها بودند. عقیده داشتند هر کی اونطرفی بره بیچاره میشه شایدم فاسد میشه. اطراف محلشون یه جنگل سرسبز بوده ، که اینروزا به خاطر کم بارونی تقریبا داره نابود میشه. اون ته مه های جنگل میگن یه چیزی بوده که کسی جرات نمی کرده اون طرفا بره. هر کی هم میرفته دیگه خبری ازش نمیشده. شاید  واسه اینه که هنوزم از شهر بدشون میاد. یه افسانه قدیمی میگه یه دیوونه تو جنگل زندگی میکرده که ...

تنها توی تاریکی اتاق نشسته بود و داشت به این چیزا فکر میکرد. حسابی غمگین و تنها. از یه طرف اینجا داشت جا میافتاد. از طرفی خیلی نگران خونواده و دوستاش تو دهکده بود. تصمیم گرفت واسه اونا کاری بکنه.

راستی دیدین تا حالا کسی سرطان فکر داشته باشه. یه موضوعی داره تو مخم سوت میکشه. چرا ما آدما اینقدر نگران عذاب وجدانمون هستیم؟ نمیشه از اول مواظب باشیم تا بعدا عذاب وجدان نگیریم؟ نمونش این پسره. پشیمونه که اومده اینجا و نزدیک بود که قید خونوادشو بزنه. اون دختری هم که دوستش داشت و حالا ولش کرده رفته با کسی دیگه، هر چند وقت یه بار میاد و احواش رو میگیره یواشکی. اونم عذاب وجدان داره که چرا اول به این گفته دوسش داره اما حالا اونقدر دوسش نداره که باهاش بمونه ولی میترسه بیچاره افسرده بشه!! نه اینطوری نیست میخواد بگه من آدم خوبی هستم. خوب ما با هم تفاهم نداشتیم، به درد همدیگه نمیخوردیم، بفهم اینو.... این افکار تو مغزش دارن مثل پروانه می چرخن.

دوشنبه 2 بهمن ماه سال 1385

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم نتوانم

گذر از پیش تو هرگز نتوانم

....

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.

سفر کردم اما....

جمعه 29 دی ماه سال 1385

 

تا حالا همچین موجودی ندیده ام

از بیخ همه چیز رو زیر سوال میبره

از همه چیز متنفره در عین حال یه چیزایی رو دوست داره. وسط رفاش سوتی میده

فکر کردم داره از چیزی رنج میبره و میخواد به زور سعی کنه خودش رو سنگذل نشون بده و بی قید و شرط

زده به سیم آخر...

پسره قصه من داره میره طرف یه همچین آدمی. ..

چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385

 

وقتی که گفتی تورو نمی خوام

تو نمیدونی من چی کشیدم

باورم نمیشه که تو دیگه نیستی

حالا تو رفتی و من اینجا تنهام

یه شوخی بود وقتی گفتی تو رو نمیخوام

خیال می کردم می خوای بترسم

هنوزم باور نکردم

دوری چشمات منو شکسته

زنجیر دلت دستام و بسته

بگو کی مارو تنهایی دیده

شاید همون چشممون زده

 

تو باور نکن هر کی که گفت پیشت میمونم پیشت میمونه...

باور نکنیا!

برداشتی از یک ترانه٬  از پسران آفتاب٬ آهنگ تو نمیدونی....

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>